الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي ( مترجم : حسينعلى عربى )

249

موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي )

( 1 ) پس از آن كه بحيرا اين منظره را ديد از صومعه‌اش پايين آمد و غذاى زيادى را آماده كرد و آن‌گاه قاصدى را به سوى قريشىها فرستاد و گفت : اى قريشىها ، من براى شما غذا تهيه كرده‌ام و دوست دارم كه همهء شما از كوچك تا بزرگ و از برده تا آزاد آن را بخوريد ! شما ميهمان من هستيد و من دوست داشتم كه به شما احترام بگذارم و براى شما غذايى تهيه كنم تا از آن بخوريد . افراد كاروان به سر سفره رفتند و رسول اللّه در زير درخت باقى ماند تا از اثاث‌ها محافظت كند . بحيرا گفت : اى قريشيان ! مبادا هيچ كدام از شما باقى مانده باشد . گفتند : اى بحيرا ! تمام كسانى كه بايد بيايند آمده‌اند و تنها يك نوجوان كم‌سن‌وسالى پيش اثاث‌ها باقى مانده است . او گفت : وى را هم بياوريد و او هم بايد بر سر اين غذا حاضر شود . پس يكى از مردان رفت و محمد را هم با خود آورد . ( 2 ) هنگامى كه بحيرا او را ديد ، به شدت در او خيره شد و دائما به قد و قامت او نگاه مىكرد و گويى كه صفت‌هايش را در او يافته بود . پس از آن كه افراد كاروان از غذا فارغ شدند و پراكنده گرديدند ، بحيرا نزد محمد صلّى اللّه عليه و آله آمد و گفت : پسرم ! تو را به حق لات و عزّى قسم مىدهم كه به پرسش‌هايم پاسخ بده . رسول الله صلّى اللّه عليه و آله گفت : مرا به لات و عزّى قسم مده . به خدا قسم كه چيزى نزد من مبغوض‌تر از آنها نمىباشد ! بحيرا گفت : پس تو را به خدا به پرسش‌هايم پاسخ بده . گفت : هر چه مىخواهى سؤال كن . سپس بحيرا شروع به پرسش‌هايى در مورد خواب و بيدارى و حال و اوضاعش كرد و رسول الله صلّى اللّه عليه و آله هم به پرسش‌هايش پاسخ داد . تمام نشانه‌هايى كه بحيرا مىدانست در رسول الله صلّى اللّه عليه و آله وجود داشت و آن‌گاه به شانه‌اش نگاه كرد و مهر نبوت را بين دو كتفش و در همان جايى كه شنيده بود ، مشاهده كرد . ( 3 ) پس از آن نزد عمويش رفت و گفت : اين پسر چه نسبتى با تو دارد ؟ گفت : پسرم است ، بحيرا گفت : او پسر تو نيست و نبايد كه پدر اين پسر زنده باشد ! ابو طالب گفت : او برادرزاده‌ام است . بحيرا گفت : پدرش چه شده است ؟ گفت : هنگامى كه مادرش او را حامله بود ، درگذشت . بحيرا گفت : درست گفتى . برادرزاده‌ات را به وطنش ببر و او را از جهودان دور نگه دار . به خدا قسم كه اگر او را ببينند و آن گونه كه من او را شناخته‌ام ، بشناسند ، به او صدمه مىزنند . اين برادرزاده‌ات داراى شأن و مقام بزرگى خواهد شد و تو بايد كه هر چه زودتر او